ميرزا حسن حسينى فسايى

672

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

از شيراز وارد اصفهان گرديد و پادشاه جهان‌گشا ، بعد از اطلاع بر واقعه حسين قلى خان ايالت مملكت آذربايجان را به اميركبير سليمان خان قاجار قوينلو واگذاشت و رايات ظفر آيات را به جانب عراق ، براى دفع برادر بيخرد خود برافراشت و نواب حسين قلى خان در اصفهان به اخذ اموال تجار و كسبهء آن سامان پرداخت و اسباب كار مخالفت را آماده ساخت و رو به سوى فراهان گذاشت و چندين هزار نفر از سپاه عراق و اصفهان به او پيوست و در منزل درجزين همدان خبر ورود حسين قلى خان به فراهان به عرض حضرت شهريارى رسيد ، بلاتأمل نهضت فرموده ، در منزل ساروق از توابع فراهان نزول اجلال نمود ، دو سه روزى براى آرايش سپاه اقامت فرمود كه نواب مهد عليا « 1 » و ستركبرى ، والدهء ماجده شاهنشاه ظفرپناه ، شرف نزول ارزانى داشت و معلوم گرديد كه چون خبر مخالفت حسين قلى خان به عرض نواب مهدعليا رسيده بود ، اولا به تحريرات لايقه و تقريرات فرستادگان خيرانديش او را از حركات ناهنجار منع فرموده ، چون فايده نبخشيده ، به نفس نفيس در هودج زرنگار نشسته ، به اردوى فرزند خود حسين قلى خان رفته ، در منزل چال‌سياه او را ملاقات كرده و نصايح مشفقانه فرمود ، بهيچوجه اثرى نداشته ، لابد تشريف‌فرماى اردوى خديو زمان گشت ، پس به موجبات اصلاح ميانهء دو فرزند ارجمند خود زبان گشود كه فرزندى حسين قلى خان را از اين جسارت خودرائى منظور نيست بلكه مداخل مملكت فارس به مخارج لايقه او وفا نمىكند ، اگر نظر به پاس برادرى ولايت كرمان را ضميمه فارس فرمائيد ديگر راه غدر مسدود است و پادشاه ظفرپناه بر رعايت مهدعليا و ستركبرى ، اين مطلب را قبول فرمود « 2 » و حسين قلى خان چون از اين معنى خبر يافت ، ايالت اصفهان را درخواست نمود باز به توسط مهدعليا به درجه قبول رسيد . پس بهانهء ديگر جست و معلوم رأى عالم‌آراى شاهنشاهى گرديد كه رشتهء طمع برادر بىتميز جز به شمشير تيز بريده نگردد ، پس اردوى كيوان شكوه را در منزل ساروق « 3 » به جناب حاجى ابراهيم خان اعتماد الدوله سپرد و به نفس نفيس با چندين هزار لشكر آزموده ، به عزم رزم به جانب فراهان نهضت فرمود و در دو فرسخى اردوى حسين قلى خان ، بار اقامت افكند . و در روز بيست و هشتم ماه صفر اين سال [ 1213 ] « 4 » : در صحراى كمره « 5 » ، صف جدال آراسته گشت و حضرت شاهنشاهى براى اتمام حجت جناب ميرزا موسى منجم‌باشى گيلانى « 6 » را برسالت نزد حسين قلى خان روانه فرمود و پيغام مشتمل بر وعد و وعيد و مشعر بر بيم و اميد به او فرستاد و چون منجم‌باشى نزديك گرديد ، حسين قلى خان چند گامى او را استقبال نمود و بعد از شنيدن پيغامات ملاطفت آيات بىاختيار اين شعر را از خواجه حافظ برخواند : شكر خدا كه هرچه طلب كردم از خدا * بر منتهاى همت خود كامران شدم پس بىمشاورت احدى از صف جدال جدا گرديد « 7 » و چون ميانه ميدان رسيد ، از اسب

--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 337 ، حقايق الاخبار ناصرى ، ص 11 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 337 . ( 3 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 98 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 337 . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 337 ، برابر با 11 اوت 1798 . ( 5 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 98 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 337 . ( 6 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 98 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 338 . ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 338 ، ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 99 .